تبلیغات
پیغام دوست

مرا بخوان...و در من بمان...

...

نویسنده :ابر سپید
تاریخ:شنبه 9 اردیبهشت 1391-07:04 ب.ظ

تو گفتی که هستم




صبح است ساقیا!

نویسنده :ابر سپید
تاریخ:شنبه 20 اسفند 1390-05:28 ب.ظ

صبح ساعت 5:20 دقیقه مرا بیدار کردند!

تا بیدار شدم این بیت را میگفتند:


صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

 

من هم تکرارش کردم با خود...خنده ام گرفته بود!

صبح به این زودی بیدار کنند و این شعر را برایت بخوانند...

بعدالظهر آمدم گشتم دیدم این بیت از حضرت حافظ هست...

عشق و برکت برای همه دوستان




انفجار آگاهی2

نویسنده :ابر سپید
تاریخ:جمعه 19 اسفند 1390-01:26 ب.ظ

به این اندیشیدم که انسانهای زیاد فوت میکنند اما باز مانده اند...حتی باور نکرده اند که جسمشان را رها کرده اند...میبینم که آنها که ادعای معنوی بودن میکردند دوباره همانها را دارند تکرار میکنند! تعلیم میدادند و باز هم دارند...البته با روشی دیگر!حالا میفهمم که چرا وقتی مثلا پسری که پدرش را از دست میدهد یک مدت افسرده میشود اما بعد از مدتی از جا برمیخیزد...و همانند پدرش یک مرد میشود! میبینم که آنها که فوت میکنند باز در کنار هم هستند! با رویاهایی عجیب!با خود می اندیشیدم که آیا من نیز به سراغ همانها خواهم رفت؟یا به حل شدن خواهم اندیشید و آنها را هم دعوت خواهم کرد به این سفرتا همسفرم شوند؟در فکر اینم که چگونه این عادات باعث دردسر شده و هستی در حال انفجار هست! همه چیز گویی به هم خورده و نیاز به انفجاری عظیم هست!آن لحظه انفجار نزدیک است...برکت


انفجار آگاهی1

نویسنده :ابر سپید
تاریخ:جمعه 19 اسفند 1390-01:24 ب.ظ

چشمانم را بستم...ارتباط گرفتم با او...تونلی دیدم بی انتها...رنگین...بی نهایت...در درونش در حیرت بودم...به من گفته شد...آیا بعد از ترک جسم،قبول خواهی کرد که جسمت را رها کرده ای؟آیا باز روی زمین خواهی ماند و عاداتت را ادامه خواهی داد؟مرا ترجیح میدهی یا این رویاها را؟با خود اندیشیدم که به واقع من میتوانم رویاهای زمینی را ترک گویم؟آیا دوباره دوست نخواهم داشت در کنار خانواده باشم؟به دنبال جسمی برای دیدن دوباره نخواهم بود؟ به اینترنت سری بزنم؟یا بازی بارسلونا با رئال را دوباره ببینم!!!!!!!!! دوست نخواهم داشت طعم پیتزا را دوباره بچشم؟و...هزاران مورد دیگر...





غوطه ور شدن در شعور الهی

نویسنده :ابر سپید
تاریخ:دوشنبه 5 دی 1390-02:01 ب.ظ

با سلام...

تجربه دیگری که بهم دست داد...غوطه ور شدن در می الهی بود...

در شعور الهی...و شناور شدم در چیزی مایع مانند...

و لذتی وافر داشت...و خیلی شارژ کرد تن و روانم را...

از خداوند سپاسگزارم که چنین تجارب زیبایی را برایم آشکار میکند...

عشق است خداوند و روح القدوس




محو شدن

نویسنده :ابر سپید
تاریخ:سه شنبه 29 آذر 1390-03:07 ب.ظ

با سلام...

یکی دیگر از تجارب بسیار زیبایی که داشتم حالت محو شدن بود...

برای یک فرد که مبتلا به تالاسمی مینور بود درمان فرستادم...

یک دفعه حالتی عجیب بهم دست داد که تا یک ساعت ادامه داشت...

در سرخوشی عظیمی بودم...در رها شدگی...تا ساعتی در خود نبودم...

یعنی گویی بودم اما نبودم...نمیدانم چگونه وصفش کنم...

الان هم که دارم این را مینویسم باز در همان حالت هستم...

در سکوتی عمیق...در بی ذهنی...رهایی کامل...

 و به من گفتند در ملکوت به رویت باز هست داخل شو!

امیدوارم ذهن و تفکرات شما هم اینتریونیورسالی شود...

و این را درک کنید...و به شما هم نشان دهند...

عشق است




در بزن

نویسنده :ابر سپید
تاریخ:دوشنبه 30 آبان 1390-01:59 ب.ظ

آنقدر بجویید تا بیابید...آنقدر در بزنید تا باز شود...زیرا هرکه درخواست کند بدست خواهد آورد...

هرکه جستجو کند خواهد یافت...و هرکه در بزند،در به رویش باز خواهد شد...



نوع مطلب : کلام عیسی 

یوغ من

نویسنده :ابر سپید
تاریخ:دوشنبه 30 آبان 1390-01:57 ب.ظ

بیایید نزد من؛ ای تمام زحمتکشان و گرانباران، که من به شما آسایش خواهم بخشید.یوغ مرا بر دوش گیرید و از من تعلیم یابید زیرا ملایم و افتاده دل هستم، و در جانهای خویش آسایش خواهید یافت.چرا که یوغ من راحت است و بار من سبک.



نوع مطلب : کلام عیسی 

پودر شدن در هستی!

نویسنده :ابر سپید
تاریخ:دوشنبه 30 آبان 1390-01:38 ق.ظ

 

یکی از تجاربی که برایم جالب بود تجربه رهایی کامل بود...

یعنی یک دفعه در جسم نباشی...بدون مکان...بدون زمان...

پودر شوی در هستی...

برای داشتن این تجربه نیاز به خالی بودن از هرچیزی هست...

برای لحظاتی باید تمام ذهن را گذاشت کنار...تمام کلمات...

باورها و عقیده ها...به رهایی کامل نیاز هست...بی مرز بودن...

او مدام میگفت رها شو از کلمات و باورها...

و اگر لطف او شامل شما شد میتوانید تجربه کنید...

حتی تجربه گشت و گذار در فضای نامحدود هستی!

البته کمی ترس مرا در بر میگیرد...و حس منفجر شدن مغز به من دست داد...

اما خیلی تجربه والایی هست...

و بعد از بازگشت از این تجربه آرامش عمیقی مرا فرا گرفت...

البته،کمی گیج و منگ شده بودم...

اما صفای خاصی داشت...

در کل باید دیوانه بود و نترس...

اگر نمیترسی امتحان کن!




تجربه

نویسنده :ابر سپید
تاریخ:جمعه 27 آبان 1390-12:41 ب.ظ

پیش از آنکه در مورد چیزی قضاوت کنی...تجربه اش کن...

فقط تجربه...تجربه...تجربه




خلاص

نویسنده :ابر سپید
تاریخ:جمعه 27 آبان 1390-12:34 ب.ظ

کلمات؛ توان انتقال مفاهیم و ادراکات را ندارند...

خلاص شو از واژه ها...




شستشوی ادراک

نویسنده :ابر سپید
تاریخ:یکشنبه 22 آبان 1390-09:58 ب.ظ

 

دو روز قبل مدام این برایم تکرار میشد...

بشوی اوراق اگر همدرس مائی که درس عشق در دفتر نباشد

و

آن نقطه خاموشی در حرف نمی گنجد برطاق فراموشی بگذار کتاب اول

یک روز کامل برایم خواندند...یعنی باید هر چه میدانستم از ادراکم پاک میکردم...




تکرار...

نویسنده :ابر سپید
تاریخ:جمعه 20 آبان 1390-03:30 ق.ظ

سالها قبل،دوستی برایم کتابت کرد این قسمتی از کتابتش بود!

 

"بگذار دستت تنها برای بیان حقیقت بجنبد

و آن قلمی که در کودکی هدیه گرفتی را پیش رویت بگذار"

 

و بعدها این برای من آمد که تکرار همان بود...

"کلک مشکینت نهان است...عیانش ساز..."




ادعونی

نویسنده :ابر سپید
تاریخ:جمعه 13 آبان 1390-01:29 ب.ظ

درود...

دیروز این قسمت از آیه ای برای من آمد...

گشتم و معنایش را یافتم...

ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَكُمْ

مرا بخوانید تا شما را اجابت كنم

خیلی شبیه به این دریافتم بود:مرا بخوان و در من بمان...




رهرو

نویسنده :ابر سپید
تاریخ:شنبه 30 مهر 1390-06:56 ب.ظ

رهرو حق باش


 و

 دمی بیاسای...





  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  


Admin Logo
themebox Logo